
بغض که میگیره یه حسی میگه زنگ بزن رفیقات همیشه بودی شاید باشن
میگم خوبه زنگ میزنم صمیمی ترین رفیق در حال مکالمه هس ، هه . به زور جواب میده که بعدا زنگ میزنه ولی کی؟ خدا داند
میگم اون رفیقم بود گریه میکرد ارومش کردم خودمو زدم دلقکی در حالی که خون تو دلم بود به اون زنگ بزنم ولی اونم بماند ...
از رفیق گذشتیم از پاره تنم از همونا که میگفتم نمیذارن کسی خنجر بزنه بریم به دوستامون اونایی که حداقل خنجر نمیزنن
اس دادم کجایی دلم پره یه دور بزنیم؟ جواب اومد دلم شاد شد اسو باز کردم نه با دوستاش بیرونن ما لایقشون نیستیم
الان که ارومم گوشه ی اتاقم پشت کامپیوتر در ماتم نکنه همون بغض خدایی هس که دنبالشم خواس بفهمونه دردا برای خودمونه
رفیق خوبم درداتو تنهایی بکش شادیاتو اگه دیدی کنار دیگری بیشتر میشه با اون تقسیم کن نشد بیخیال تنهاییتو عشقه
از رفیق و دوستت مرحمی نیس پس از هرکسی انتظار نداشته باش
برچسب: تنهایی,
نویسنده: متین فدایی